این روزها زیاد دلم می گیرد و دلیل روشنی هم نمی توانم برایش بیان کنم.
نمی دونم الان دخترم در چه حالیه؟ خوابه یا بیداره؟ ناراحته یا خوشحاله؟
کاش پیشش بودم.
انگیزه زیادی برای کار کردن ندارم. دچار احساس پوچی و یاس شده ام. فکر می کنم کاری از دستم بر نمیاد. تحصیلاتم رو نمی تونم بکار بگیرم.
داریوش گوش می دم. گاهی اشکی به چشمم میاد و همون گوشه چشمم خشک میشه. مثل یک مجسمه شدم. نه شوری نه احساسی نه شادی و غمی!
فقط ثانیه ها رو نگاه می کنم که می گذرند. کاش زودتر ساعت کاری تموم بشه و من برم.
منتظر تغییرم. حتی اگر به اندازه یک خداحافظی و سلام باشه.
راستی صفیه از عشق چه خبر؟ از خدا ؟ از دوستی و مهر؟ از شوق و نگرانی؟
یاد من باشد کاری نکنم که ...
این روزها خیلی چیزها یادم رفته! حتی عشقهای جوانی!
کاملا ذوب شده ام در روزمره گی! کار، بچه داری و زناشویی.
گاهی احساس می کنم باید پوست بیندازم و تازه شوم اما می گریزم از رنج این پوست انداختن دوباره.
خزیده به کنج مرداب رفاه طلبی را چه به عطش و سوزش کویر بلا!
می بافم دیوانه وار زنجیری از واژه های غریب را!
دیوانه زنجیری شنیده اید؟
من آن مجنون پر بغضم که زنجیر واژه هایم یک روز آنچنان به دور گلویم خواهد پیچید که برای همیشه خاموش شوم.
پیچش کلامم را به سادگی احساسم ببخشید.
فراموشم کنید بگذارید برای همیشه در پشت قاب سفید دیوار اتاق بمانم.
می خواهم بنوازم. انگشتانم یاریم کنید. انگشتانم با تار بیگانه شده اند زخم دل را بر دکمه های بی روح صفحه کلید زخمه می زنند!
یاریم کنید تا شعر گمراهی خویش را بنوازم.
رهایم کنید تا حیرانی و سرگشتگی ام را واژه ها برایتان فریاد کنند.
این منم
هیچ...