بچه که بودم این شعر پروین رو حفظ بودم اما حالا خیلی بهتر می فهممش ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
اینکه خاک سیهش بالین است       اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید       هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار، امروز       سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند       دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست       سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد       هر که را چشم حقیقت‌بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی       آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد       چون بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند       چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن       دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که در این محنت گاه       خاطری را سبب تسکین است

 
تقدیم به دوستان دانشجو که بزودی دانش آموختگی شون رو جشن می گیرند
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پاییز بود که آمدی و من با تمام وجودم وجود بهاریت را خواستم.

بهار کم کم از طبیعت رخت می بندد و تو کم کم برای رفتن آماده می شوی و من در دلتنگی رفتنت خزانی می شوم.

چند قدم آنطرف تر تو شادابی جوانیت را لبخند می زنی و من چند قدم اینطرف تر از فکر دوری ات آرام آرام اشک می ریزم.

می خواستم نسیمی باشم که گل رویت را نوازش کند، اگر گهگاه طوفانی شدم و خاری به پایت نشاندم به لحظه های بهاریمان سوگند از من بگذر.

دستان تهی ام چیز زیادی برای هدیه به تو نداشت اما آغوش مهرم همیشه برایت گشوده خواهد ماند.

می روی و من تو را به خدای مهربانیها می سپارم.

اگر گاهی در دفترچه خاطراتت برگی از خاطرم را گشودی به گل یادی شادم کن.

موندی باشی همیشه لب پاییز و نبوسی           نشه پرپر شی عزیزم مهربون گلم نپوسی

خواهرت نسیم


 
می خواهم بگریزم
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

می خواهم بگریزم

اما انگار همه جاده ها بن بست است

روزی که همه راههایم را به تو ختم کردم نمی دانستم اگر بخواهم از تو بگریزم...

نه این دروغ است

آنچنان در تو غرق شده ام که وقتی از خویش نیز گریزانم در گرداب می افتم!

خسته ام و افسرده مثل بی پناهان راه گم کرده

استیصال حس دردناکی است

آنچنان که روح آدم را خرد می کند!

به فریاد دلم برس ای نزدیکترین!


 
حس تازه
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

فردا آغاز ماه رمضان است.

احساس می کنم دوره تازه ای در زندگی من شروع می شود. دخترم سلما دو ساله شده است و حالا کمتر بیداریهای شبانه مرا اذیت می کند. خوشحالم که امسال بعد از چند سال می توان روزه بگیرم. دلم را حسابی برای ماه رمضان امسال صابون زده ام.

بالاخره جرات این را پیدا کردم که با رئیس حرف بزنم و خواسته ام را بیان کنم. خب گاهی وقتها کمی استرس و اعصاب خوردی هم چاشنی زندگی و کار است دیگه.

امروز خیلی آرامترم. تصمیمم را برای ادامه کارم گرفته ام و آنرا اعلام کردم.

بلاخره تصمیم گرفتم با حقوق کمتر بسازم و در عوض وقت بیشتری را برای سلما و خودم بگذارم. ( فکر کنم سعید شاکی میشه که پس من چی؟ خب خودم یعنی من و تو دیگه!)

از حالا دارم خیال پردازی می کنم و به روزهای آینده فکر می کنم. البته باید بجای خیال پردازی یک برنامه ریزی خوب انجام بدم.

شاید ازین به بعد به اینجا هم بهتر برسم.

التماس دعا


 
دلم تنگ است
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این روزها زیاد دلم می گیرد و دلیل روشنی هم نمی توانم برایش بیان کنم.

نمی دونم الان دخترم در چه حالیه؟ خوابه یا بیداره؟ ناراحته یا خوشحاله؟

کاش پیشش بودم.

انگیزه زیادی برای کار کردن ندارم. دچار احساس پوچی و یاس شده ام. فکر می کنم کاری از دستم بر نمیاد. تحصیلاتم رو نمی تونم بکار بگیرم.

داریوش گوش می دم. گاهی اشکی به چشمم میاد و همون گوشه چشمم خشک میشه. مثل یک مجسمه شدم. نه شوری نه احساسی نه شادی و غمی!

فقط ثانیه ها رو نگاه می کنم که می گذرند. کاش زودتر ساعت کاری تموم بشه و من برم.

منتظر تغییرم. حتی اگر به اندازه یک خداحافظی و سلام باشه.

راستی صفیه از عشق چه خبر؟ از خدا ؟ از دوستی و مهر؟ از شوق و نگرانی؟

یاد من باشد کاری نکنم  که ...

این روزها خیلی چیزها یادم رفته! حتی عشقهای جوانی!

کاملا ذوب شده ام در روزمره گی! کار، بچه داری و زناشویی.

گاهی احساس می کنم باید پوست بیندازم و تازه شوم اما می گریزم از رنج این پوست انداختن دوباره.

خزیده به کنج مرداب رفاه طلبی را چه به عطش و سوزش کویر بلا!

می بافم دیوانه وار زنجیری از واژه های غریب را!

دیوانه زنجیری شنیده اید؟

من آن مجنون پر بغضم که زنجیر واژه هایم یک روز آنچنان به دور گلویم خواهد پیچید که برای همیشه خاموش شوم.

پیچش کلامم را به سادگی احساسم ببخشید.

فراموشم کنید بگذارید برای همیشه در پشت قاب سفید دیوار اتاق بمانم.

می خواهم بنوازم. انگشتانم یاریم کنید. انگشتانم با تار بیگانه شده اند زخم دل را بر دکمه های بی روح صفحه کلید زخمه می زنند!

یاریم کنید تا شعر گمراهی خویش را بنوازم.

رهایم کنید تا حیرانی و سرگشتگی ام را واژه ها برایتان فریاد کنند.

این منم

هیچ...

 

 


 
از این مسئولیت لعنتی خسته شدم!
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دلم می خواهد آزاد باشم. آزاد آزاد!

چیزیکه تو این لحظه دلم می خواد اینه که یه آهنگ با حال بذارم و در یک جاده بالای ١٠٠ تا رانندگی کنم.

اینقدر فکرم خسته است که نتونستم بقیه برگه هام رو تصحیح کنم. خوشحال بودم که امروز قال برگه تصحیح کردن کنده می شه، اما رفت و آمد و تلفن های پیاپی بچه ها در مورد شبیه سازی کلافم کرد.

نمی دونم چرا هر ترم بالاخره یه درس پیدا می شه که واسه ما شر بشه!

الان سعید زنگ زد. شاید برای ناهار بریم بیرون و یه خورده روحیم عوض بشه.

این ترم بدجوری کارم گره خورده و پیش نمی ره.

خدایا خیلی خسته ام...

دوست ندارم ازین چرندیات پست بذارم اما ...

اینم واسه کسایی که می گن چرا به روز نمی شی!


 
یک روز بیاد ماندنی
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دیروز با دانشجویان کامپیوتر مطهر به اردو رفتیم. آخرین اردویی که رفته بودم سال سوم دبیرستان به کلات نادری بود. باید اقرار کنم که این اردو حتی از اون هم بیشتر خوش گذشت و به یک روز به یادماندنی در تمام عمرم تبدیل شد. روز که مطمئن هستم هرگز فراموش نخواهم کرد. بعد از مدتها احساس جوانی و شادابی کردم و روحیه شور و نشاط در تمام لحظاتم موج می زد. دلم رو به دریا زدم و احساساتم رو مثل یک نوجوان رها کردم. دیروز بیشتر از اینکه دانشجوهام شاگردام باشند دوستانم بودند و از بودن باهاشون غرق در لذت شدم و اوج لذت من در همراهی بهترین دوست زندگیم بود. سعید خوبم برای همراهی صمیمانت سپاسگزارم.

و به دوستان خوب دانشجوم خصوصا مسعود عزیز:

ازینکه یک روز زیبا رو در زندگی من و بقیه دوستاتون رقم زدید ممنون و آرزو می کنم همیشه تو زندگیتون شاد و پر انرژی باشید.

 هر وقت در لحظات زیبای زندگی نسیم از روی صورتتون عبور کرد و در گوشتون چیزی زمزمه کرد بدونید که من بیاد خاطرات زیبایی که ازتون دارم دلتنگتون می شم و برای خوشبخت بودنتون دعا می کنم.


 
باز باران ....
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

می نویسم و پاک می کنم، پیاپی

دلم می خواهد دیوانه وار گریه کنم

چهره ات در نظرم می آید، مهربان و صبور

سرم را روی شانه ات گذاشتم برای لحظاتی کوتاه

اما حتی در خواب هم مجال با تو بودن نبود

در دلم ولوله ای به پا شده، عشقهای کودکانه ام انگار آتش زیر خاکستر شده اند!

بغض گلویم را می فشارد، انگار دیده می خواهد به سختی دربرابر دل مقاومت کند.

مدتهاست بیاد عشقهای سرخورده جوانی ام نگریسته ام.

امروز من یک همسر وفادارم، یک مادرم و باز یک زن هستم و زنها برای اینکه مادران و همسران خوبی باشند نباید با خواب و رویاهای بی پروای نوجوان ها پریشان شوند.

آن روزی که با دلم عهدی نو بستم خواستم خاطره ات را به باد بسپارم اما چه کنم که این دل چموش هنوز خاطرت را می خواهد.

فشار دل بغضم را می ترکاند و دیده ام هم به حال این دل زار می بارد.

ببین که چگونه از خیالت باز شاعر شده ام. شاعری که هیچ وقت شعرش را نخواندی و نمی خوانی!

و من باز در گوشه ای از خلوتگاه  زندگیم یک پرانتز را می بندم .....

و با یک نقطه سر خط زندگی را از سر می گیرم

خاطرات به صندوقچه خاطر باز می گردند و روز از نو روزی از نو

نسیم


 
ذهن آشوب طلب من...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

داشتم در حین مطالعه پایتون، آلبوم جدید همای رو گوش می کردم که هوای وبلاگ نویسی به سرم زد. می خواستم بخشی از ترانه های همای رو اینجا بنویسم که ذهن آشوب طلب من،من رو بسمت مطالعه مجدد تئوری آشوب یا chaos کشوند. اولین بار در زمانی که به تحریک سپهر برای تعیین موضوع پایان نامه ام سراغ فرکتالها رفتم با این تئوری آشنا شدم. یکی دو روز پیش در جایی اشاره ای به اثر پروانه ای دیدم و باز جرقه ای در ذهنم درمورد این تئوری بوجود آمد. نمی دونم چرا گرایش عجیبی به این تئوری دارم؟!

درحال حاضر فکر و خیال و روح من به طرز پیچیده ای دچار بی نظمی و آشوب شده! به 10 چیز مختلف فکر می کنم که ظاهرا هیچ ارتباطی هم به هم ندارن اما فکر کنم در یک بعد زمانی 200 ساله من انشاء الله به نظم زیبایی می رسم و حداقل اون دنیا رو در نظم زندگی می کنم. امیدوارم این وعده قریب الوقوع سعید رو هم خوشحال کنه!

حالا برای حسن ختام این بی نظمی ترانه ایران ای سرای من:

ایران ای سرای من
خاکت توتیای من
جاویدان بهشت من
عشقت کیمیای من

ای تخت جاودان جم
ای ارگ جاودان بم 

همچو هگمتانه پایدار
همچو بیستون استوار
خاک عاشقان بی قرار
ای دیار مهر و افتخار
ایران
همچو هگمتانه پایدار
همچو بیستون استوار
خاک عاشقان بی قرار
ای دیار مهر و افتخار
ایران


 
آه از این زندگی
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

دلم برای نوشتن تنگ شده

دلم برای شعر خواندن، شعر گفتن، پرواز کردن لک زده

این روزها خیلی دلم میگیره. بدجوری احساس تنهایی به سراغم میاد. گرچه شاید زیاد وقت برای فکر کردن به این تنهایی نداشته باشم اما کمرنگ شدن حضور سعید و درگیر شدن هردوی ما با کار زیاد هر روز بیشتر پیامدهاش رو در زندگی نشون می ده. زیباترین لحظه های زندگی من وقتیه که با سلما بازی می کنم و خنده های زیباش برای لحظاتی همه چیز رو از یاد من می بره.

نمی دونم چرا الان باید اینجا (سر کار) باشم؟ بدجوری به کام زده کار رو رها کنم و بشینم تو خونه بچه داری کنم. در کنارش هم گاهی ورزش، مطالعه، برنامه نویسی و تفریح.

بدجوری گیر افتادم! انگار نه راه پیش دارم و نه پس!

دلم می خواد یه روز صبح چشم باز کنم و ببینم توی دنیای دیگه ای هستم! دنیایی بی  دغدغه!

دیگه نزدیک به وقت رفتنه و من هم نوشتنم نمیاد.

امضا

نسیم خسته


 
 
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی‌گرت از خاک وطن هست، به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از دست عدو ناله من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون ، وقت نبرد است

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست
جز جام به کس، دست چو خیام ندادست

دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگی ننگ به یک نام ندادست

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ


 
به یاد شب , جاده , سکوت و اشک
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه ازین یوسف که من در پیرهن گم کرده ام

چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویش را در نقش پای خویشتن گم کرده ام

از زبان دیگران درد دلم باید شنید
کز ضعیفی ها چو نی راه سخن گم کرده ام

ای تمنا ! نوحه کن بر کوشش بی حاصلم
جست و جو ها دارم اما یافتن گم کرده ام

روز و شب خون می خورم در پرده بی طاقتی
گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده ام

شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کیست؟
چون پر طاووس، خود را در چمن گم کرده ام

یافتن گم کردنی می خواهد، اما چاره نیست
کاش گم گردم، چه سازم ؟ گم شدن گم کرده ام

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی ام
این قدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام

بیدل، از درد بیابانْ مرگیِ هوشم مپرس
بیخودی می داند آن راهی که من گم کرده ام

                                                                                       بیدل دهلوی

                                    http://www.goodreads.com/topic/show/33862


 
هیچ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

احساس می کنم کودک درونم ناآرام، عصبانی و سرکش شده است

می خواهم بگریزم

پشت فرمان بنشینم، پدال گاز را تا آخر فشار دهم و بروم نمی دانم تا کجا!ژشاید یک جایی که فقط من باشم و خدای من و کمی اکسیژن که بتوان نفس کشید و سکوتی که بشود در آن صدای نفس خود را بنوشی!

گاهی حس می کنم دارم دیوانه می شوم!

کاش دیوانه می شدم. دیوانگی خوب است!

هیچ کس از آدم توقعی ندارد و برای کارهای احمقانه ای که می کنی تو را بازخواست نمی کنند.

از دل دیوانه ها خبر ندارم اما فکر می کنم دل و عقلشان مدام با هم درگیر نیست و نصف عمر خود را به چه کنم هدر نمی دهند!

 


 
برای دخترم سلما به امید اینکه آزاده باشد...
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلب و می شناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه بیداره
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست ، رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق سرد سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته ، گل پرپر
بگو باد ولایت ، پرپرت کرده
دلاور پر کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم
نذاشتن هرجا با همدیگه بد باشیم
کتابای سفید و دوره میکردیم
که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب ، هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون ، بیا بیرون از این مرداب
نگوی تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صدتا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نیاره

نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من ، بیا تا من ، نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره


بخواب ای حسرت صبح گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو پالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو ، کم داره پروانه
لالا لالا دیگه بسه گل لاله


 
پس از مدتها....
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

پس از مدتها که سراغ نوشتن و خوندن وبلاگ نرفته بودم الان یه سری به وبلاگ صبا زدم که بدجوری گرد و غبار غربت گرفته بود. یهو دلم گرفت و اشک تو چشام جمع شد. حیف که سر کارم و گریه کردن عذر معقول می خواد نه محسوس وگرنه می ذاشتم ابر چشام بباره تا کمی دلم سبک بشه.

دلم خواست بیام و این سکوت بشکنم اما فریادهای من هنوز خفته است

کاش زودتر بهار بیاد

کاش بارون بیشتر بباره و این خشکی دردآور رو با خودش ببره

کاش نسیم بهاری دلامون رو سبز سبز کنه...


 
← صفحه بعد